|
حرفهای پنهانی دلم ..من با خودم و همه ی دنیا در آشتی و آرامشم به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند..
|
در 4 ژوئن 1952، زن جوان 34 ساله ای به نام "فلورانس چادویک " تصمیم گرفت نخستین زنی باشد که شناکنان جزیره کاتالینا تا ساحل کالیفرنیا را می پیماید . او قبلا رکورد شنا را در مسیر رودخانهمانش شکسته بود . آن روز 15 ساعت و 55 دقیقه پس از حرکت او را به داخل قایقی کشیدند که مادرش در انجا منتظر وی بود تا گرمش کند زیرا از سرما بی حس شده بود . وقتی خبر نگاران از او پرسیدند چرا زمانی که انقدر نزدیک به هدف بود از ادامه دادن منصرف شد،پاسخ داد که وجود مه مانع میشد کالیفرنیا را ببیند و این امر موجب نا امیدی و دلسردی اش شده است . او 33 کیلومتر را طی کرده بود و فقط 1 کیلومتر دیگر باقی مانده بود ،ولی پس از مدتی ، او دوباره برای این کار ناتمام آماده شد . و این بار هم همچنان مه بود اما او میدانست که هدف و مقصدش پشت آن مه غلیظ قرار دارد .. و سرانجام به پیروز رسید . نه تنها پیروز شد بلکه توانست رکورد تمام مردان شناگر قبلی را نیز بشکند . فلورانس مبگوید : "برنده" هیچ گاه تسلیم نمیشود و "تسلیم شونده " هیچ گاه برنده . وقتی هدفی برای خود مشخص کردید ، حتی اگر مه (سختی ها و مشکلات) بود پایداری کنید . وقتی که تسلیم میشوید ممکن است در چند قدمی موفقیت باشید . هدف خود را تصویر کنید حتی اگر انرا نمیبینید . تجسم به شما شهامت میدهد تا استقامت داشته باشید و موفق شوید ... پ.ن 1: امروز اتفاقی چشمم به این مطلب خورد و احساس کردم به من و امثال من داره زده میشه این حرفا ، شاید بدیهی و تکراری باشی ولی بعضی چیزا تکرارشم قشنگه ! منم میخوام مثل فلورانس جون باشم :دی .. پ.ن 2: یک بزرگی میگه؛ ادمها دو دسته اند، 1) آنهایی که اردیبهشتی اند. 2) آنهایی که دوست دارن اردیبهشتی باشن پ.ن 3: واقعا از همتون بابت وجودتون و حرفای قشنگی که بهم زدید چه تو خصوصی چه عمومی خیلییییییی ممنونم. شاید ندونید اما خیلی بهم دلگرمی داد . واقعا دوستون دارم تچکر نوشت : جا داره از دوستای گلم شیرین جونم ، دلارام مهربونم و ادمین دوست عزیزم و امید خان عزیزززز بابت تبریکاتشون و قلب پاک و مهربونشون تشکر کنم راستی اگه کسی تبریک گفته من خبر ندارم بگه لطفا از همه دوستامم که اومدن و حتی چند بار بهم تبریک گفتن خیلی ممنونم [ سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
چقد بده هیچکیو نداشته باشی تا بری پیشش خودتو خالی کنی.. چقد بده بغض گلوتو چنگ بزنه اما مثل مرغ سرکنده ندونی کدو سمت بری پیش کی بری کجا بری به کی زنگ بزنی اصلا کیو داری ! خدایا دردمو به کی بگم به تو میگم که خودتو میزنی به نشنیدن به کی بگم که احساس کنم براش مهمم.. من هیچکیو ندارم من برای هیچ کس مهم نیستم چاره ای ندارم جز اینکه جفنگیاتمو اینجا خالی کنم شما ندیده بگیرید چون اصولن من یک طفیلی بیش نیستم . . . . [ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٤٦ ب.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
پنجشمبه که داشتم میرفتم سر کار یک جی ال ایکس مشکی دو تا پسر بودن ظاهرا حالشون خیلی خوش بود و واسه اینکه خوشیشون اکمل بشه و تفریح کنن حسابی از چپ و راست به ماشین من میزدن! اول که از سمت چپم سبقت گرفت و زد اینه بغلو برگردوند! بعد کر کر خندیدن! بعد من فحش دادم مرتیکه عوضی مرض داری مگه! شل کرد اومد سمت راست من رفتم باند تند و دیگه محل ندادم حتی نگاشم نکردم و از بغلش رد شدم رفتم! بعد دیدم گوله کردن و یکجوری سبقت گرفت که ته چپ ماشینشو کوبید به گلگیر راستم! قشنگ هم تو رفت و هم کلی سیاه شد ماشینم از رنگش! اینش به درک من که کامل به جدول وسط دو بانده کشیده شدم و ترمز کردم و چون سرعتم پایین بود نزدیک به ایست شدم اگر سرعتم بالا بود که تا چرخم میخورد به جدول چپ میکردمو و احیانا ماشینای اون لاین لهم میکردن! بعدش من راه افتادم خواستم تند برم که فحش خار مادر بارش کنم یک ان دیدم زد رو ترمز و منم سریع ترمز کردم و مجبور بودم بپیچم به چپ سمت مسیرم اما اون مستقیم رفت! این اخری که همه شاهد تفریح کردن اونا بامن بودند (واقعا دارم گریه میکنم الان!)سرشونو از شیشه اورده بودن بیرون و فحششون میدادن! دیگه تحقیر تا این حد ضعیف و خوار نشده بودم . نگاه هیچ کس نکردم و رفتم سرکار تمام وجودم داشت میلرزید! تازه ظهر دیگه سرحال شدم! امروز شنبه که داشتم از سر کار میومدم یک مسیر فرعی بود و خلوت داشتم میومدم از کنار یک پراید که توش یک پسر و دختر بودن داشتن با هم هر و کر میکردن و بهم چسبیده بودن ! رد شدم! خیلی عادی و معمولی! بعدکمی که دور شدم یک آن دیدم یک چیز قرمز! گوله کرده داره میاد!دودستی فرمون رو گرفتم(عادت دارم همیشه یکدستی ام) تا مبادا به سمت چپ متمایل شم تا یارو رد شه بره! از بغلم رد شد و کون ماشین سمت بغل راننده رو زد سمت گلگیر خودم!دیگه بوق بوق زدم یارو واساد اومد دهن باز کنم! گفت رانندگی بلد نیستی غلط میکنی پشت فرمون میشینی! دهنم وا مونده بود گفتم تو زدی به من عوضی! حالیته چی میگی ! گفتم الان زنگ میزنم پلیس بیاد! گفت خفه شو یکار نکن دنده عقب بیام بزنم ماشینتو له کنما گفتم گه خوردی گفت لج منو در نیارا! اومده بود تو صورتم تا حالا انقدر درمانده نشده بودم ............... ترسیدم بزنتم! دوس دختر گهش هم تمرگیده بود پیاده نشد ببینه گه پسرش چه غلطی میکنه! دیگه هیچی نگفتم و گاز داد رفت یکطرف ماشینم قرمزه یک طرف دیگه سیاه!رفتم نشستم تو ماشین و دستم به هیچی نمیرفت نشستم و راحت نیم ساعت اشک ریختم.. اصلا ناراحت مسائل مادیش نیستم اما هیچ چیز بدتر از تحقیر نیست! اینکه بهت زور بگن اینکه چون زنی باید برات عادی باشه که این مسائل پیش بیاد و یک عده روانی هستن که بخوانباهات تفریح کنن! چون زنی چون دختری! متنفرم از زن بودنم متنفرم از دختر بودم متنفرم از اینکه بشینم تا یکی بیاد حامی من بشه که بخواد منو از بین اینهمه گرگ محافظت کنه! متنفرم از محتاج بودن .. من سرا پا تنفرم .. من از همه ادمها بیزارم ممن از همه مردها بدم میاد من حالم از خودم هم بهم میخوره ببخشید اگه غلط پولود دارم حوصله ندارم بخونم ببینم چی نوشتم! [ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۸:۱٠ ب.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
اضافه دار گردیده!
برای مادرم : مادرم حضور تو آشیانه گرم کودکی و آرامش دوران جوانی ام است .عزیزم وجودم را تو از محبت سیراب کردی،مرا پروراندی و عشق و فداکاری را چون ذراتی در نهادم رویاندی . در راه رشدم شکستی و به شکسته شدنت افتخار کردی . چه زیباست به دلیل تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن ... مادرم تو تکه ای از آسمانی ! ای مهربانی که با سلامی در خیالم سبز میشوی و همیشه در ذهن خسته ام بی هیچ تکلفی مینشینی.. دلم میخواست تا پایان دنیا با تو باشم و گلهای سرخ عشق را بر تو هدیه کنم.. روزت مبارک عشقم . بهت نگفتم هیچ وقت اما دین و دنیامی مامان گلم. روز مادر یعنی بوسیدن خستگی دستهایی که عمری بر پای بالیدن فرزندش چروک شد روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن مادر عزیزم عاشقانه دوستت دارم . بخاطر تمام صبوری ها و بزرگواریهایی که در مقابل خشم و ناراحتیِ من، در گفتنهای برو بیرون از اتاقم! :(( ودرست بعدش با میوه پوست کنده وارد شدنهایت ! لقمه هایی که برایم میاوردی و من نمیخوردم و ارامش و سکوتی که هر لحظه برایم صرف کردی... چیزی ندارم برایت جز شرمندگی .. امیدوارم خدا بهم لطف کنه تا بتونم ذره ای از فداکاریهایت را جبران کنم مادر! دختر بعضی وقتا بداخلاقت :( پ.ن: روز زن و مادر رو به تمام دوستای بلاگستانیم و خانمهای گل و مادرهای عزیزی که اینجارو میخونن تبریک میگم این اس ام اسم خیلی خوشم اومد گفتم برای شما بنویسم : عشق یعنی مادر،صبر یعنی یک زن،مهر یعنی دختر ، نور یعنی خواهر،هر چه هستی عشق یا صبر ، مهر یا نور روزت مبارک بعدا نوشت : خیلی لوسید همتون! چرا مسقرم میکنید :دی خوب من همه اینها رو از صمیم قلبم به مادرم گفتم و اصلا شعار و مسخره بازی یکروزه نیست چون اهلش نیستم و حالم بهم میخوره از این مدل شعار دادن ها و .. شر گفتن ها ! تازه خودشم میدونه که من واقعا عاشقشم! عشقمم بهش یه طوری نیست که همه بگن خوب مام هستیم! من یک جور عجیبی دیوونه مامانمم! بنا بدلایلی که وجود داره ! مامان من یک زن به تما م معنا فداکاره! فداکاری که به جرات مکیتونم بگم 10% مامانا در این حد فداکاری میکنن یا شایدم کمتر! فداکاری که اگه هر کدوم از شماها بشنوید شاید سرتون درد بگیره! پس به عشق واقعی من نخندید لدفن! تازشم حالا که اینطور شد پرینت میگیرم و شب اینو برای مامانم،تو اتاقم میخونم براش ! هر کی ام جیب خواست بیاد تو جیبای خودم بالا بیاره ! اوم!
شفاف سازی نوشت : دوستان به من متذکر شدن که تو قبلا گفتی مامانم درکم نمیکنه و جنبه نداره و ال وبله! (البته خوشحالم بابت رک بودن وصداقت و دقتی که دارن مرسی!) بله !درسته ! هنوزم میگم! من هر موقعی یک موردی رو به مادرم گفتم سریعا کف دست بابام گذاشته و گند زده شده به اعتمادم! من اگه حرفی زدم اینجا قصدم درد و دل بوده با شما! نه اینکه خدای نکرده بخوام به مادرم توهین کنم! و فکر نمیکنم تا حالا هیچکجای وبلاگم یا بد گفته باشم یا توهین کرده باشم ! اما با تمام این تفاسیر من مامانمو عاشقانه میپرستم و دوستش دارم با تمام عیب و ایرادهاش چون هیچ کس نیست که بدون عیب باشه! در ضمن ما اگه با وجود عیب و ایرادهاشون اونهارو دوس داشه باشیم و احترام بذاریم و نیکی کنیم حَرفه! اگر نه، ننه بابا گل و بلبل بدون هیچ ایرادی و کوتاهی باشن و ما بهشون احترام بذاریم در حالیکه اونها هم مدام قربون صدقمون میرن و یکریز پول برامون خرج میکنن که هنر نکردیم! والا! بد میگم بگو بد میگی!
[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱:٠۱ ق.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
نه ! من موندم چرا این آقا پسرا تا باب آشنایی با یکی براشون باز میشه سریع میزنن کوچه بغلی یا همون بیراهه! نه من موندم چرا؟ آخه چرا؟ دختری که موقر و سنگین و با وجناته ! که ابهت داره و متین! (خودتون که شاهد بودید! بعد درحالی که داری دو دوتا 4 تا میکنی میبینی نه مورد بدی نیس میرزه روش فکر کنم! فلان پست و مقام رو داره! ظاهرش خوبه!بعد به طرف میگی اکی تا یک مدت کوتاه اگر اکی بودیم که هِچ اگر نبودیم که بدون هیچ حرفی شمارو بخیرو مارو به سلام! (از جریان اون پسره خیلی چشمم ترسیده!) بعد یارو بجای اینکه بخواد طرفش رو بشناسه روحیاتشو بدونه اخلاقش دستش بیاد و یا نهایتا خونه پُرش! اس ام اس عشقول بده!ساعت 9شب اس میده بدین شرح(اونم روز اول آشنایی!!): *داری چی کار میکنی عزیزم؟ - !!! هیچی!! (حالا من داشتم ابرو برمیداشتم!) *بگوووووو دیگه! -مگه کلانتری؟ :دی *آره -با گوشیم بازی میکنم! *با منم بازی میکنی؟!!! -سکوت!!!! *نگفتی چه بازی اییی! میکنی؟(حتما من اشتبا خوندم دیگه!) -( *یه چی بگم دعوام نکنی دوس دارم محکم بغلت کنم!(چقد چرچیلن این پسرها -اگه میخوای بی ادب بشی لطفا اس نده! *من معذرت میخوام! شب خوش بوس! (انوقت میگن دخترا لوسن!!!) -شبخیر! * گلم! چرا بوس ندادی!؟! - و الخ ...( تازه سانسور هم کردم براتون!!) بنظرتون چرا آخه؟ این اولین مورد نبوده و نخواهد بود و مطمئنم همه دخترا با این موضوع درگیرن! چرا این پسرها،با سواد بی سواد با فرهنگ ،بی فرهنگ،با کلاس کاری بالا! بی کلاس کاری بالا چرا؟ چرا از را نرسیده میرن سر یخچال سیب بردارن :دی!!! آخه چرا اینجورین؟!! (والا دیگه به جدی و رسمی بودن خودم که شک ندارم!) بعد میگن خره همین موردهای اینجوری رو الکی رد نکن! زرنگ باش! تیز باش! بز باش! کوفت باش! زهر باش! بعد خوندم(تو وبلاگ دکتر شیری!) اول باهاش دوست شو اگه موقعیتش خوبه! بعد خودتو بکش عقب بگو من بیشتر از این نمیتونم وقتمو برای این رابطه پنهانی بذارم طرف اگه بخواد میاد جلو اگرم نه که وقتتو بیشتر از این حرومش نکردی! اما آخه با این وضع؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! ای پسرها چرا انقدر جلب و ناجنس هستید شما! آخر چرا نمیفهمید به دختری که پیشنهاد ازدواج میدهید باید متشخص و ادم گونه رفتار کنید!!! نمیدونم چرا حرمت و پرده حیا وجود نداره و اکثرا پررو شدن انقدر!! من فکر میکنم تقصیر خیلی از این دخترهای فسقلی نادون هستش که انقدر رو میدن و وقاحت ببار میارن! واقعن که.... دیگه نمیدونم چرا اگه میدونید شما بگید! ناراحتم [ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٩:٥۳ ق.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
دیدین بعضی از این مردها رو که وقتی با یک زن یا دختری هستن همش چششون میگرده که یکی از اونی که دارن سر تر پیدا کنن تا برن با اون یکی! اینطور ادمها به نظر من یک مرضی دارن چرا که همیشه دست بالای دست بسیاره و همیشه یکی خوشگل تر یا جذاب تر پیدا میشه که بخواد بره دمباله اون یکی! و اونی که ظاهر زیبایی داره نباید به خودش بباله که طرف با یک زنی که همراشه چشمش تورو گرفته چرا که 4 روز دیگه همون یارو! همون کارم با تو میکنه! و چقدر بد تره که این ادم ظاهر مذهبی داشته باشه با باطنی هرزه! اونموقع است که حال هر کسی رو از دین و مذهب میتونه بهم بزنه! ادمهای ظاهر بینی که فقط دنبال ظاهرن و اصلا اخلاق و شعور رو ملاک قرار نمیدن همیشه هم تو کاسه اشون گذاشته میشه ، چرا که همیشه تنهان و بدبخت و اواره دنبال یار! :)
تنویر نوشت: در این جریاناتی که نوشتم من هیچ نقشی نداشتم از هیچ طرف! ولی بعنوان یک شخص سوم که بیننده بودم واقعا حالم بهخم خورد! تکمیل ترش : البته قبول دارم تو خانمها هم از ین موارد مشاهد شده ولی قبول کنین تو اقایون تعداشون خیلی بیشترِ!!!!
[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱۱:۳۳ ق.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
اون دختره که از شرکتمون رفت بجاش اگهی دادیم اول سال .. بماند که تمام متقاضی هایی که میومدن همه دختر مجرد و اکثرا هم 30 یا به بالا و میدیدم که اکثرا شکسته شدن! یا موهای سفید داشتن البته همه خوش تیپ و به خودشون رسیده بودن ها اما به ته چهره که دقت میکردی میفهمیدی خبری از اون شادابی نیست .. بعد تو دلم هی غصه خوردم که کارِ که ادمو شکسته میکنه و این همه حرص و جوشهای تو محل کار تاثیر خودشو تو چند سال اینده نشون میده و هی غصه خوردم و غصه خوردم ... بعد چند روز پیشا با دوستم و خواهرم رفتیم یه جا اراشگا واسه فال قهوه بعد همین دوستم میگفت زود باشید شوهرم ال شوهرم بل... دیگه کفر مارو بالا اورد گفت اخه دوس نداشت من بیام فال قهوه با اصرار اومدم! چند دقیقه بعد که شوهرش زنگ زد بدون خدافظی گوشی رو روش قطع کرد که اینم به شوهرش اس داد خیلی گوسفندی!!! بعد شوهرشم بهش زنگ زد باز و گفت گوسفندم که اجازه دادم بری اینطوری پولارو به گ.ا بدی!(حالا همش 17،18تومن بود پوله فاله و ارزش این حرفارو نداشت! اینم بگم کلا وضع مالیشون خوب بود و بابای دختره از این سوناتا جدیدا داره وندارنیستن ) بعد دوستم که هی سعی میکرد مهم جلوه نده اخرش گفت بابا دوس دارم واسه خودم 17تومن رو دور بریزم! بعدم گفت حالا هرموقع حرف پیش بیاد اینو چماق میکنه تو سر من!!بعد منم گفتم اخه خره درسته تو باید صادق باشی با شوهرت اما ادم هر چیزی رو که به شوهرش نمیگه من خودم ذاتا طوری هستم که وابستگی به همسر رو دوس دارم چون میدونم مردها هم دوس دارن زنشون بهشون وابسته باشه اما اینطور وابستگی و کنترل 10 تومن پوله ادم رو کردن حاله منو بهم میزنه! حتی میگه یه بار پولامو لای لباس تو کمد قایم کردم همین 1000 تومن هارو که شده بود 30 و خورده ای دیگه گفتم شوهرم زرنگه و میگرده پیدا میکنه ( البته زنهای شاغلی رو هم دیدم که حتی حقوق خودشون رو بدون اجازه شوهراشون نمیتونن خرج کنن! به نظر من این میون هم زنها مقصرن که از اول به شوهرشون باج دادن و همچین اجازه ای رو دادن که صاحب اختیار حقوقشون هم بشه! البته خیلی مردها انقدر خودخواهن که هیچ زنی نمیتونه جلوشون ایستادگی کنه تو این مسائل! خدا رحم کنه... البته یک مورد استثنا دیدم اقاهه تمام حقوقشو دو دستی میده به زنش بعد برای 10 تومن پول سیگار ماهانش التماس میکنه به زنش ***البته موارد فوق بیشتر شامل زن و شوهرای جوون میشه! چون زنها که سنشون میره بالا حریف میشن به مردهاشون نظر شما چیه؟ چطور میشه اجازه نداد مردها تا این حد اختیار زنها رو بعهده بگیرن و تا حد لازم اسقلال مالی برا خودشون خانمها داشته باشن! اصول نوشت : به نظر من زن و مرد هر چقدرم که با هم یکی بشن باید یک privacy برای خودشون داشته باشن و به حریم همدیگه احترام بذارن و به هم اعتماد کامل داشته باشن درحدی که اصلا فضولی نکنن تو کار هم. به نظر من این یعنی عشق و اعتماد واقعی و تکامل یافته . (حالا نمیدونم بعدا خودم چقد بتونم پای حرفم وایسم خدا کنه بتونم [ سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٠:٤۱ ب.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۱٠:٢۸ ب.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
پرشین نوشت: من واسه هیچ کدوم از پرشین بلاگی ها (گلدونه ، بازیگوش،دریا، یاسی ، رویا و ...) نمیتونم کامنت بذارم ! وقت میذارم همه پستارو میخونم اما نمیتونم کامنت بذارم سلام بر همه دوستان . خوبین؟ دلم حسابی برای همتون تنگ شده .. مثل اینکه سال جدید خیلی سال شلوغیه برای من ،در حالی که من در لحظه سال تحویل از ته دل ارزوی ارامش کردم ! واقعا متچکرم خدا! دمت فشفشه که اینقد به من حال میدی :) تا دیروز نمایشگاه بودم و حسابی پدرم درومد از خستگی ! با اون یارو حسن (مثلا!) که تو شرکتمون بود (همون عوضیه ! ) با هم تو غرفه بودیم . خیلی کرمِ یارو! چس مثقال انباری تو غرفه داشتیم به عرض یک نفر! هر موقع میرفتم به زور میومد خودشو میچپوند اون تو به بهانه الکی من امسال رو برای خودم سال سیاست کاری اعلام نموده بودم!! ؛) فهمیدم دیگه نباید با ادمها ساده و یکرنگ باشم! فهمیدم وقتی ازشون بدم میاد با روی خوش باهاشون برخورد کنم و ناراحتی نکنم! فهمیدم که خیلی خوددار باشم! با همکارهای خانوم که مسئولشون هستم با زبون چرب و نرم تر باهاشون برخورد کنم و از لفظ جانم و عزیزم (با خانمهای همکار) بیشتر استفاده کنم ! اخه من خیلی تو محل کار خشک و جدی هستم اما امسال تصمیمم عوض شده اخه همه ادمها با زبون خر میشن!(حتی خودم!) و منم تصمیم گرفتم با نفوذ در قلبها (هر هرررر) مدیریت کنم . چون با جدیت و تحکم ابدارچی هم واسه ادم چس میکنه خودشو! (البته درمواقع خاص من کلی مهربون میشدم ها!!)خلاصه امسال تصمیم گرفتم کمی سیاست داشته باشم و در مقابل دورویی ها و عوضی گری ها خونسردی خودمو حفظ کنم و به روی خودم نیارم! و واسه هیچ احدی هم دل نمیسوزونم! ادمها خیلی نامرد شدن خیلییی! واسه هیچکی هم دل نمیسوزونم چرا که مظلوم ترین ادمها واسه خودشون گرگی هستن که پاش بیفته به هیچ کس رحم نمیکنن! ببخشید از این حرفها زدم همش !ولی همش واقعی هست در مملکت ما و من توی این جامعه همه اینها رو به چشم دیدم و با وجودم لمس کردم! و روزها با خودم تکرار کردم که چقد همه نامرد شدن!!! تمام دلخوشی و تسلی خاطرم گوشی جدیدم هست که تازه خریدم و کلی پول بابتش سلفیدم و خیلی غصه میخورم اما با خودم میگم پس فردا مُردم ارزو به دل نمردم **از اونجایی که ضایس خودم بیام رمز بدم هر کی خاص بفرمایه مام تقدیم میکنیم! :دی بعدا نوشت: واااا حواسم نبود فقط ادامه مطلب و نمیشه رمزی کرد . عکس پست بعدی [ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۸:٠٩ ب.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
امشبم ازون شباست که دلم میخواد تا صبح بیدار باشم و با چشای باباقوری! تو نت بچرخم (البته تا نیمه شب. دوس دارم بقیه شبو مال خودم باشم!).. بعضی موقعا قشششنگ حس میکنم که خیلی کم دارم از زندگی استفاده میکنم! کوچکی و گذرا بودن دنیا بدجور به نظرم میاد اونموقعست که خواب با وجودم بیگانه میشه و رخت بر میبنده!!! احساس میکنم هر لحظه ممکنه بهم بگن وقتت تمومه و من هیچ غلطی نکرده باشم! احساس میکنم فرصتم خیلی کمه! دلم میخواد بیدار بمونم و شهد زندگی رو با تمام وجود ببلعم! هر چند که شهد ما فعلا ابکیه و مزه آب میده تا شکر ! اما خب، همین هم احساس میکنم غنیمته! همین که حس زنده بودن دارم همین که روال عادی زندگی رو دارم خیلی نامردیه بخوام نخوامش! یادمه تو اوایل و اواسط سال شرایطی برام پیش اومد که داشتم لَه لَه زندگی عادی و معمولی مو میزدم! بخاطر دیوونه بازیهای یک ادم روانی! داشتم حسرت یک زندگی نرم و معمولی حتی خالی از عشق و شور، فقط یک ارامش معمولی رو میکشیدم! الان میخواستم بیام شروع کنم به غر زدن! یکم که عاقلانه نگاه کردم دیدم من ! خونه! ارامش!شب!ماه! امین و اکرم دارن باهم عشق و حال میکنن! بعد گفتم نه خره اونا خواهر برادرن!! یک دفعه ای همه رنگای اطرافم (الان که شب و چراغا خاموشه و همه چیز سیاهه کلا! رنگای زندگی در ذهنم !) رنگ زشتو تندشو باخت و همه چیز یک دفعه مِلو ُُُُُشد . همه خطوط شکسته ذهنم شدن منحنی های با شیب خیلی ارووم .. چه خیالیه الان تنهایی! چه خیالیه هیچ عشقی در وجودت تخم هم نداره !چه برسه جوونه! چه خیالیه هیچکی نیس بری پیشش خودتو خالی کنی وقتی دلت از نامردمی ها و نامردی ها میگیره! چه خیالیه مادرت درکت نکنه و نتونی باهاش دو کلوم دردو دل کنی و چون جنبه نداره زارت میذاره کف دست باباهه! باباهه هم ایضا! چه خیالیه خواهرت هم درکت نمیکنه و براش مهم نیستی چون تو باغ خودشه مث همیشه! چه خیالیه که ..... بیخیال! مهم اینه که من خدا رو دارم که باهاش اروم میشم! مهم اینه که من این شب اروم رو دارم که سکوتش که خنکای نیمه شبش دلم رو خنک میکنه قلبم رو اروم.. مهم ارامش منه مهم منم . پ .ن : کاش میشد انقد پر خواب نبودم! الان مث یک ادم بیتابی ام که نصف عمرشو خوابیده و الان خیلی ناراحته بابت لحظاتی که از دست داده! :( پ.ن 2: دلم میخواست تو خونه مجردی بودم واسه خودم اهنگ میذاشتم هِلِن!+ شمع روشن میکردم+نور چراغ خواب+یک چای پر هِل با نبات+یک دامن چین چینی کوتاه و مث بالرینا دور خونه راه میرفتم میچرخیدم و کتاب میخوندم!اخیشش چقد حال میداد! نه مث الان عین عنکبوت دور لپ تاپ بپیچم! [ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ۱:٠۱ ق.ظ ] [ ماهی ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |