سال نو همگی مبارک باشه .. امیدوارم سال جدید رو بخوبی و با حس خوب آغاز کرده باشید ..

بعد از حدود 5 ماه دلم برای وبلاگستان و نوشتن تنگ شده . البته همه دوستان رو از الد ریدر میخونم و به جرات میتونم بگم واقعا از خوندن وبلاگهای فیوریتم لذت میبرم  .

تو سال جدید یکی از اهدافم کم کردن وقت نت و مدیرت زمان هست و اینکه بیشتر قدر وقتم رو بدونم  و بیشتر از لحظه لحظه زندگیم استفاده کنم . البته قبلن هم این کار رو کردم ولی موقت بوده !

بنظر من شبکه های اجتماعی در کنار تمام جذابیتهاش ی عیب بزرگی که داره اگر مدیریت نشه  کلا ادم رو معتاد میکنه و از کار و زندگی میندازه و این خیلی بده  (این گذر عمر که اصلا نمیفهمی چی شد ) سرگرم شدن در لذت های آنی و از دست دادن فرصتهای زندگی کردن!

 حس میکنم باید یک نظمی به زندگی و افکارم بدم .. از آخرای پارسال این موضوع فکر من رو درگیر کرده بود تا الان که ابتدای ساله تصمیم دارم به افکارم سر و سامون بدم و قورباغه رو قورت بدم .

امیدوارم بتونم موفق باشم .

پ . ن 1 : خیلی دلم برای نوشتن تو این خونه تنگ شده .. ممنونم از همه کسایی که تو خصوصی جویای احوالم بودن

پ . ن 2 : زیباست دوستی هایی که بدون هیچ منت و ادعایی در نبودت هم به یادت هستند .. دل آدم چه گرم میشود گاهی ساده به نگاهی به یادی به لبخندی از ته دل ...ممنونم که هستید

پ . ن 3 : طبق قولی که به ممو جون دادم باید عرض کنم که ما تعطیلات عید رو با خانواده به مشهد سفر کردیم که البته خیلی غیر منتظره بود برای من و خیلی هم خوش گذشت . هم سیاحت هم زیارت .. به عبارتی سال دیگه ما میتونیم ادعا کنیم ؛ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت خنده

پ . ن 4 : چه خبرا کی حاضره کی غایب ؟ نیشخند هر چند که فکر میکنم اکثرا غایب باشن . باورم نمیشه اینهمه وقت نیومدم اینجا خجالت


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


پی نوشت دار شد
دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.
این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!
داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.
سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
گفتم نفهمیدی کی بود؟
گفت من اصلا جلو نرفتم.
دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.
دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟
تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه ..... یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره!
پ .ن : سعی کنید (کنیم) تا چیزی رو دارید ارزشش را کشف کنید تا بعدا حسرتش را نخورید .. ادمهای اطرافمون رو تا زنده اند قدر بدونیم ..
پ .ن 2 : این داستان بیربط نیست با فوت خواننده محبوب و خوش صدای کشورمون مرتضی پاشایی روحش قرین لطف و رحمت خدا باشه  انشاا... خدا صبر بده به پدر و مادر و عزیزانش:(((
پ . ن 3 :  این پست  رو خیلی دوست داشتم کاش کاش کاش ما ادمها بلد بودیم خودمون رو جای هم بذاریم و کمی منصفانه تر رفتار میکردیم ..اون از قضیه ریحانه جباری اینم از فوت مرتضی پاشایی ..
کاش حتی اگر فکر هم نمیکنیم حداقل هیزم بریز در آتش نباشیم ..
پ.ن 4 : دلم براتون خیلی تنگ شده بوداااااا چشمکقلب

برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


پاییز خواهد آمد

دست هایمان را خواهد گرفت

و دوباره سر خواهد داد

عاشقانه ای را که برای هیچ کس نیست

سمفونی برگ ها تکرار خواهد شد

زیر پاهایمان

باور کن ...

 

 

پ.ن : نمیدونم چرا چیزی نمینویسم . پستی که قولش رو دادم سر جاشه .. اوضا و احوال هم خوبه خدارو شکر . مرسی از عزیزانی که خاموش و روشن جویای احوالم هستن  . فقط اینکه حس نوشتن نیست نمیدونم کی میاد ، امیدوارم زودی بیام که کلی دلم تنگه برای اینجا


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


هر کسی رمز خواست و تمایل به خوندن پست بگه تقدیم کنم  [گل]


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


اول :

بفرمایید تعارف نکنید :))

دوم :

رونوشت به بعضیا نیشخند

سوم 

تشکر از همه دوستان عزیزم که منو شرمنده محبتاشون کردن مخصوصا بهارم ، دل آرام جانم ، سحر عزیزم ، صالی جان ، فاطمه جان، سوگند نازنین و هستی خانم و هدیه عزیز ( اگه اینجا رو میخونه) و ادمین خان و اقا بابک عزیز که شرمنده فرمودن . و همه دوستان اینجا..

ایشالا تو شادیهاتون جبران کنم .

بوووووووووووس به همگی دخترانیشخند

 


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳٩۳/٢/٢٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


سلام دوستان. 

بعد از تقریبا 1 ماه ننوشتن و کلی حرف نگفته ، خیلی کار سختیه نوشتن!

خدارو شکر که تعطیلات خوش گذشته به دوستان و کسانی هم که نگفتن امیدوارم خوش گذشته باشه .

تعطیلات برای من به معنای واقعی کلمه تعطیلات بود چون کلا تعطیل بودم از همه لحاظ :دی هییییچ کار مفیدی انجام ندادم ولی تا دلتون نخواد! فکر کردم . اصلا دست خودم نیست انقدر فکر میکنم که خسته میشم . اما تعطیلات ی خوبی که داشت نشستم حسابی به گذشته تا حال فکر کردم و نبش قبر و مرور خاطرات و در نهایت به یک جمعبندی کلی رسیدم اونم اینکه هر چیزی ی وقتی داره تا زمانش نرسه برای من یک موضوع لاینحل و خیلی بزرگه و تصمیم گیری در اون زمینه برای من به حد مرگ سخته ! ولی وقتی زمانش که میرسه انگار این گره های کورِ تو هم تابیده شده براحتی خودشون با ی تلنگر همه رشته رشته باز میشن! تا الان به جرات میتونم بگم همینطور بوده . همیشه من تو تصمیم گیری های سخت بودم بین دوراهی ! نمیدونم این چه حکمتیه!

ببخشید حرفام همه تکراریه مخصوصا اونایی که خارج از وبلاگم با هم ارتباط داریم اما خب به هر حال دغدغه این مقطع زمانی من هست و من نمیتونم با وجود این همه دغدغه احساس رهایی کنم!

اما خدا رو شکر خیلی آرومم .

فکر میکنم ولی با آرامش . خاطر جَمعَم . شاید چون در نهایت مطمئنم خدا همیشه برای من بهترینها رو خواسته و درست ترین اتفاق همیشه افتاده  .

بگذریم . .

تعطیلات خوب بود خوش گذشت همش به خوش گذرونی و تن پروری بود ! چند روزی هم رفتیم شمال و علیرغم سردی هوا بازم خوش گذشت .

قصد داشتم بعد از عید باشگاه نرم بدلیل نزدیک شدن امتحانا :(( اما نظرم عوض شد میخواستم ادامه وزن کم کردنم رو با رژیم غذایی پیش برم اما دیدم نه! با وجودیکه ادم پر خوری نیستم اما دوس ندارم به خودم حسرت یک شکلات هوسانه! رو بدم ! زباننیشخند

حالا از اول امسال دیگه بدنسازی نمیرم میرم تو ی شاخه اکتیو تر  چشمک


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


هر کاری که می‌کنی، امروز در هر جا که هستی، دنبال چیزهایی باش که دوست داری.

به دنبال فناوری‌ها و اختراعاتی باش که دوست داری.

دنبال ساختمانی باش که دوست داری.

دنبال خودرو، جاده‌ها، کافه‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌هایی باش که دوست داری.

در خیابان یا در فروشگاهی قدم بزن، فقط با قصد پیدا کردن تمام چیزهایی که دوست داری.

به دنبال ویژگی‌هایی باش که در افراد دیگر دوست داری.

به دنبال هر آنچه در طبیعت دوست داری باش - پرندگان، درختان، گل‌ها، بوی گل‌ها و رنگ‌های موجود در طبیعت.

آنچه را دوست داری ببین. آنچه را دوست داری بشنو. در مورد هرچه دوست داری حرف بزن.

پ .ن : زندگی زیباست زیبایی ها را باید خواست ! باید دید !

پ.ن 2 : به پیشنهاد اردی بهشتی میخوام واسه اولین بار سبزه بندازم (بندازم و حرفه ای اومدم !  فعل " بکارم" تابلوئه طرف اماتوره :دی) این لینکش هر کسی خواست دسته جمعی شرکت کنیم وبلاگستان رو صفا بدیم از خود راضی

پ.ن 3 : دلم زندگیی میخواد با عطر و طعم زنانگی .. مثل وقتایی که بوی کتلت تو خونه پخش میشه .. برای من همیشه یاد اور عشق و آرامش بوده  Smiley

پ .ن 4 : خدارو شکر ... امسال خیلی خیلی خیلی زود گذشت


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


 

 

 + هر چند وقت یکبار آدمهای زندگیتان را الک کنید !


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()


مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ  توسط ماهـنوش  نظرات ()